هیفدهم

سلام.
من امروز خفن حس شاعرانه ای گرفتم.
این اسمون ابری رو من تاثیر گذاشته اصً.
فک کنم بارون بیاد.
خدا کنه...
.
.
عید قربان که میاد یاد یه کسی میفتم.
هی از صب دارم آهنگ گوش میدم.
فک می کنم،فک می کنم...
.
.
دلم اینقد برا پارسال تنگ شده!
اینقد خوب بود!خیلی با الان فرق داشت.
.
.
دیدی یه وقتایی حالت خوبه
بعد یه نفر میاد در عرض دو ثانیه...
فقط دوثانیه،چنان گند می زنه به احوالت که تا دو ماه احساس می کنی بد بخت ترینی.
.
.
دیشب داشتم دیوان حافظ رو می خوندم
همونجوری خوابم برد.
بعد یه لحظه بیدار شدم فقط چراغو خاموش کردم و دوباره خوابیدم.
.
.
دقت کردی چقد زندگی یک نواخته؟
مثلا هر روز باید دقیقا ساعت هفت بری مدرسه
و دقیقا ساعت دوازده برگردی
و یاز یک ربع هفت بری کلاس زبان
و...
همه چیز دقیقا یه ساعت اتفاق می افته...
اونم هرروز...
.
.

احساس دلتنگی تا خرخره ام اومده داره خفم می کنه...


بـــــــــــازم:

بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
جاده های مهربونی
رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات.....
.
.
مدرسه هم خوبه.
درسا خوب پیش میره.
ما که تمام سال چش می دوزیم به آسمون
بلکه یه برفی،سیلی،تگرگی،زلزله ای بیاد و مدرسه تعطیل شه.
.
.
به قول مهرناز بازم:
بغض های خورده را پس می آورم؛
این همه پریشانی را نمی توانم هضم کنم.
حرف:همچنان مهتاب شب ها بی تو باز از ان کوچه می گذرم!
حرف دو:من از تکرار بیـــــــــــــــــــزارم،از این لبخند پژمرده...
حرف سوم:بیا دعا کنیم:که الهی به حق ای روزای عزیز، این جماعت بیکاران بی غیرت شقه شقه شن.
حرف اخر:به پایان رسید این دفتر؛حکایت همچنان باقیست!